غريب سرگشته
دوشنبه ۱٢ دی ،۱۳۸٤
خداحافظ !

bye for ever

 

 

خداحافظ

 

به همين سادگي !!                                                                                 

 

نوشته شده توسط : شاپرك

شنبه ٢۱ آبان ،۱۳۸٤
ب ... ر ... ی ... د ... ن ...

 

آری ! بريدن ...

از همه شايد ... همه آنها که خوبند و بد .

نمی توانم راه که می روم نبينم ... نمی توانم بگذرم مثل همه آنها که می گذرند و می روند...

عادت کرده ام که ببينم ...

حتی اشکهای پنهان آدمها را در مخفی ترين لايه های چشم هايشان ...

لمس کنم ... ببينم ...

دردهايشان را حتی اگر در قديمی ترين صندوقچه های قلبشان باشد و هر چند تا قفل که داشته باشد...

اما همه می گذرند ... می بينند اما نمی خواهند که ببينند .

مرگ عاطفه !

اين است هديه دنيای مدرن به من ....

همه چيز با هم جمع می شود برای اينکه جسارتم بيشتر شود تا بگويم که تنهايم ...

خيلی تنها ...

خدای من !

خودت گفته بودی کسيکه از همه چيز ببره و برسه به حالت انقطاع و هيچ اميدی به هيچ کسی نداشته

باشه رو پناه می دهی ....

و هر چی که بخواد بهش می دی ....

من از تو خودت رو می خوام ... خود خودت رو ...

هنوزم آدم ها رو دوست دارم ... همشونو ... هنوز هم همه را شيشه ای می بينم و صاف...

اما ... ب ... ر ... ی ... د ... م ... از خودم شايد . نميدونم !

خسته ام ٬ خيلی خسته ...

مثل کسی که تمام شب رو بيدار بوده و صبح زود خوابيده ... اما خوابش نبرده و عجله کرده که مبادا

کلاسش دير بشه ...

با چشمهايی که  نمی شه روشون خط چشم کشيد ٬چون شده اند اندازه بادکنک هايی که بچگی هام

 باد می کردم ...

با اشک هايی که يک لحظه هم نمی خوان استراحت کنن ...

با عينکی که ديگه فتوکورم نيست تا قرمزی چشم ها رو پنهون کنه ...

با يک دنيا دلتنگی ... يک بغل خاطره ...

فقط همين آرومم می کنه که :

اگر تنهاترين تنها شوم باز هم خدايم هست ...

او که هميشه جانشين تمام نداشته هايم بوده و هست ...

همين هم کافيست ! باور کن باور دارم ...

نوشته شده توسط : شاپرك

شنبه ٢٩ امرداد ،۱۳۸٤
آرامش شايد در کوير ...

 

 ...

دفتر خاطراتش را هی ورق می زد ٬ هی می گشت ...

 سال ۸۳ ... همان سررسيدی که عمه مريم به او داده بود !  پر است از خاطرات بيخود ... هی ورق

می زد و هيچ چيز پيدا نمی کرد  :

تولد بهاره ... امروز کنکور داشت ... سميه قبول نشده و می خواهد خودکشی کند ... مرضيه رتبه

اش ۶۲ شده ... دکتر ... زن عمو زايمان کرد ... بالاخره امروز او هم دانشجو شد ... تولدش بود ...

از پسری که همکلاسی اش بود بدش می آمد ... دکتر ... اولين اردوی دانشجويی ... امروز عينکی

شد ... پاتختی عروس دايی اش بود ٬ او نرفت ... مدمش سوخت ... دکتر ...

همه اش يکنواختی ... همه اش دلخوشکنک های الکی ... همه اش رخوت ...

توی تمام اين سالها هی به خودش گفته بود خوشبخت است ٬ هی به او گفته بودند که خوشبخت

 است ٬ فلانی را بببين چقدر مشکل دارد ٬ از او که بدتر نيستی ! و او هی سرش را تکان داده بود که

يعنی حق با شماهاست و ببخشيد که نمی دانستم خوشبختم و در دلش با خودش گفت که :

خيلی تنهايی !!

هی روزگار هر کاری خواست کرد و او ايستاد و خنديد ... پاهايش سست بود ٬ ولی ماند ٬ با لبخندی

که هميشه بود ...

آدم ها گفتند که دوستش دارند ٬ اما هيچوقت نفهميدندش ...

گذشت و دوستی مرداب شد و از آن مرداب بوی ترحم آمد و او دلش گرفت ؛ از اين همه نگاههای

سنگين دلش گرفت ٬ از اين همه نصيحت دلش گرفت ٬ از اشکهای بی ربط آدمها ٬ وقتيکه آن مداح

می خواند دلش گرفت ٬ و دلش گرفت وقتيکه به اوج دوستی ها رسيد !!

هی ماند ... هی خنديد ... هی زندگی کرد ...

مثل تنباکوهای مادربزگ می سوخت ٬ و دود نمی داد و همه فکر می کردند که اشکال از ذغال است

که خوب سرخ نشده و دوباره ذغال تازه می گذاشتند ... سرخ تر ... داغ تر ... سوزاننده تر ...

يکی نبود آنجا که بگويد تنباکوی تازه بياوريد ... و او دودش را فرو خورد تا آن زمان که  کاه دود  شد  و

دوستش تند تند  سرفه کرد چون  نمی توانست دود ها را مثل او بخورد ...

نميدانم ! شايد روزی باران او را تف کرده بود و نور شديد اينچنين او را آه می کرد ٬ آهی که فضا نداشت

تا گم بشود و معلق بود ... هی گم می شد در دودها وقتی که می رفت تهران تا خوب بشود ...

و وقتی برمی گشت باز هم معلق بود و هم خسته ...

هی چترش هميشه روی سرش بود که باران اشکهايش را گم نکند و باد روسری اش را ندزدد که مردم

هو بکشند و بخندند ...

خسته بود و نا آرام ...

رفت اول همان جاده با آن کوله پشتی آبی مسخره ... رفت سمت کوير تا شايد آرام بگيرد ...

با تمام دلتنگی هايش ؛ باز هم تنهايی را دوست داشت !!

نوشته شده توسط : شاپرك

دوشنبه ۱۳ تیر ،۱۳۸٤
بدون هيچکس !!

  از کنارم برو !

  آنقدر دستهايم بزرگ شده اند ،

  که اشکهايم را خودم پاک کنم...

  آنقدر پاهايم قدرت پيدا کرده اند ،

  که تمام اين جاده سنگلاخی را بدوم...

  و آنقدر قلبم سنگ شده است ،

  که بتواند به همه بگويد : « نه » !

  --------------------------------------------

  قدم می زنم...

  فکر می کنم...

  سنگينی دست ترحم شانه ام را آزار می دهد

  ديگر شنيدن صداهايی که تنها مانده اند ،

  مرا نمی لرزاند...

  حتی صدای تپش قلبی که در سينه خود من است...

  انگار به سوختن پاهايم ؛

  به تشنگی هايم ؛

  و به ديدن هر روز صورت سردم

  در اين بيابان برهوت

  عادت کرده ام...

  به اينکه شانه ای برای گريستن نباشد

  عادت کرده ام...

  به گذاشتن پيشانی ام روی شن های داغ بيابان

  عادت کرده ام...

  و به اينکه هميشه خدا مرا تنها بگذارد

  عادت کرده ام...

  زودتر از اينها دانسته بودم ،

  که تنها آمده ام ؛

  تنها خواهم زيست ؛

  و تنها خواهم رفت ...

 

نوشته شده توسط : شاپرك

چهارشنبه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳۸٤
 

                 امروز در اين شهر چو من ياری نيست

                آورده به بازار ؛ خريداری نيست

                آن کس که خريدار به او ميلم نيست

                آن کس که به او ميل خريدارم نيست

                                                               * * *

              اسم شاعر اين شعرو نمی دونم    اما دستش درد نکنه

نوشته شده توسط : شاپرك

پنجشنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸٤
ناگفته های من...

 

۱:

 

کاغذ سفید است

و کلماتم برای گفتن زیاد

اما نوشته نمی شوند

چون با هم قرار گذاشته اند

که تا ابد در گوشه دنج قلبم بمانند...

 

2:

به کاروانسرا می ماند

قلب آجری و شلوغ تو

می آیند مدتی

و می روند زود

اما رد پای آدمها روی زمینش

بد جور توی چشم می زند

 

3:

همه به دروغ عاشق می شوند

و به راستی فارغ

و می گویند که :

ببخشید ! اشتباه شد !

اما قلب تو راه یکطرفه بوده...

جریمه اش خواهی کرد ؟!

 

4:

شاعر!

دوران سرودنت برای عشق و ماندن گذشت

از نفرتها و رفتنها بگو...

از صله هم خبری نیست...

اما شاید سیلی باشد

غنیمت است از او

نوشته شده توسط : شاپرك

[خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]